سلام خوش آمدید  "چگونه نااميد شوم، وقتي كه تو مهربان و صميمي جوياي حال مني؟"

الهی

 همه از تو ترسند و من از خود...

از تو همه نیکی دیده ام و از خویش همه بد...

الهی

اگر یکبار بگویی بنده من! از عرش بگذرد خنده من...

الهی
چون در خود نگرم از جمله خاکسارانم و خاک بر سر و چون در تو نگرم از جمله تاجدارانم و تاج بر سر
الهی
چو بید می لرزم که مبادا هیچ نیرزم!

خواجه عبدالله انصاری

دانلود مناجات نامه خواجه عبدالله انصاری

happy new year

در سال جدید برای دوستانم همه، خنده های خوب آرزومندم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اسفند ۱۳۹۱ساعت 10:41  توسط   | 

سال نو مبارک

 

نوه خوب من

حامد با اصرار سوار ماشین پدرش شد .هر کاری کردند از ماشین پیاده بشه نشد که نشد. پدر و مادرش فکر میکردند اگه بفهمه بابا بزرگ رو میخوان ببرن خونه سالمندان و اون دیگه نمی تونه پدر بزرگش رو ببینه قیامت به پا میکنه.اما اینطور نشد.
خیلی آروم نشست صندلی جلوی ماشین، مثل آدم بزرگها.بابا بزرگ هم مات و مبهوت نشسته بود صندلی عقب و غرق در خیالات خودش بود، وهر چند حالش خوب نبود از بی احساسی حامد کوچولو تعجب زده بود ولی به روی خودش نمی آورد. به اولین خیابان که رسیدند حامد رو به باباش کرد وپرسید :بابا اسم این خیابون چیه؟باباش جوابش رو داد.اما حامد ول کن نبود.اسم تمام خیابونها رو دقیق دقیق میپرسد.بلاخره حوصله باباش سر اومد با ناراحتی پرسید:بچه جون اسم این خیابونها رو میخوای چیکار کنی؟به چه دردت میخوره؟
حامد با صدای معصومانه اش گفت:بابایی میخوام اسم خیابونها رو خوب خوب یاد بگیرم تا وقتی تو هم مثل بابابزرگ پیر شدی ببرمت اونجا تنها زندگی کنی.دنیا رو سرش خراب شد.نگاهی از آیینه به پدر پیرش کرد، خودش رو اون پشت دید. از همون جا بسرعت دور زد و برگشت بطرف خونشون.حامد کوچولواون جلو یواشکی داشت میخندید. برگشت و دستای داغ و تب دار بابابزرگش رو تو دستای کوچیکش محکم فشار داد،اشک از چشمهای پیرمرد سرازیر بود.

قدر داشته های خود را بدانیم.....


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۱ساعت 20:43  توسط   | 

هشتمین کنگره علوم باغبانی ایران در تاریخ ۴-۷  شهریور ماه ۱۳۹۲در دانشگاه بوعلی سینا -شهر همدان برگزار میگردد. ثبت نام در کنگره از پنجم اسفند ماه شروع شده و علاقه مندان می توانند با مراجعه به سایت انجمن علوم باغبانی ) www.irshs.ir ( پس از ثبت نام، نسبت به ارسال مقاله از طریق سایت اقدام نمایند. پس از اعلام نتایج اولیه داوری و پذیرش علمی مقالات، ثبت نام شرکت کنندگان در کنگره پس از واریز هزینه های مربوطه، نهایی خواهد شد

و در صورت عدم ثبت نام نهایی، مقاله از فهرست مقالات کنگره حذف خواهد گردید. هزینه های ثبت نام و اسکان متعاقبا از طریق سایت انجمن به اطلاع شرکت کنندگان خواهد رسید. بنا به درخواست بسیاری از اساتید، محققان و دانشجویان مهلت ثبت نام و ارسال مقالات جهت کنگره هشتم تا یکم اردیبهشت ماه ۱۳۹۲تمدید شده و به هیچ عنوان ثبت نام و ارسال مقاله پس از تاریخ مذکور امکان پذیر نخواهد بود. فرصت را غنیمت شمرده و از کلیه اساتید و محققین محترم درخواست دارد با ثبت نام در کنگره و اعلام آمادگی جهت داوری مقالات دبیرخانه کنگره را در فرایند داوری و پذیرش مقالات یاری نمایند.

تاریخ های مهم

پایان مهلت ارسال مقالات: ۱/۲/۱۳۹۲

پایان اعلام پذیرش مقالات: ۳۱/۲/۱۳۹۲

پایان مهلت واریز هزینه ها و ثبت نام نهایی: ۱۵/۳/۱۳۹۲

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۱ساعت 1:58  توسط   | 

پشت يك كاميون  نوشته شده بود:

همه از من مي‌ترسند، 

 من از نيسان آبی ....


به خاطر سه چیز هیچگاه کسی را مسخره نکنید : 

چهره،

والدین(پدرومادر) و

زادگاه
چون انسان هیچ حق انتخابی در مورد آنها ندارد.

 

عذر خواهی
معذرت خواهی همیشه به این معنا نیست که تو اشتباه کردی و حق با یکی دیگه است.
معذرت خواهی یعنی اون رابطه بیشتر از غرورت برات ارزش داره.
 
یک پیام
دیشب که نمیدانستم به کدام یک از دردهایم بگریم ، کلی خندیدم.


خط تیره
معلم میدانست فاصله ها چه به روزمان می آورند که به خط فاصله میگفت : خط _ تیره


رابطه ما انسانها با پدر و مادر !!!
تو ۳ سالگی " مامان ، بابا عاشقتونم"
تو ۱۰ سالگی " ولم کنین "
تو ۱۶ سالگی" مامان و بابا همیشه میرن رو اعصابم"
تو ۱۸ سالگی" باید از این خونه بزنم بیرون"
تو ۲۵ سالگی " حق با شما بود"
تو ۳۰ سالگی "میخوام برم خونه پدر و مادرم "
تو ۵۰ سالگی " نمیخوام پدر و مادرم رو از دست بدم"
تو ۷۰ هفتاد سالگی " من حاضرم همه زندگیم رو بدم تا پدر و مادرم الان اینجا باشن

تولد و زندگی
تولد انسان
مثل روشن شدن کبریتی است
ومرگش خاموشی آن
بنگر در این فاصله چه کردی


روزگارا
روزگارا : تو اگر سخت بمن میگیری ! باخبر باش ، که پژمردن من آسان نیست!

فلسفه زندگی
فلسفه زندگی انسان امروز در این جمله خلاصه می شود : فدا کردن آسایش زندگی برای ساختن وسایل آسایش زندگی..


دلقک
مردی نزد روانپزشک رفت و از غم بزرگی که در دل داشت برای دکتر تعریف کرد.
دکتر گفت به فلان سیرک برو . آنجا دلقکی هست ، اینقدر میخنداندت تا غمت یادت برود .
مرد لبخند تلخی زد و گفت من همان دلقکم
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۱ساعت 16:55  توسط   | 


برنامه امتحانی نیمسال دوم 92-91 به تاریخ 91/3/1  لغایت 92/3/22  تغییر یافته است.

لطفا به برنامه امتحانی جدید خود توجه و حداکثر تا تاریخ 91/12/15 به آموزش مراجعه نمایید.
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۱ساعت 17:42  توسط   | 

پرسید: مطالبت را بر چه اساسی انتخاب می کنی؟ گفتم: هرآنچه تحت تاثیرم قرار بده؟ این خوبه یا بد؟

پيرمرد همسايه آلزايمر دارد ...
ديروز زيادي شلوغش کرده بودند
او فقط فراموش کرده بود
از خواب بيدار شود ...!

زنده یاد حسين پناهي

 
 عادت ندارم درد دلم را ،
به همه کس بگویم ..! ! !
پس خاکش میکنم زیر چهره ی خندانم.. ،
تا همه فکر کنند . . .
نه دردی دارم و نه قلبی
 
 دلتنگم،
مثل مادر بي سوادي
که دلش هواي بچه اش را کرده
ولي بلد نيست شماره اش را بگيره.

گنجشک می خندید به اینکه چرا هر روز
بی هیچ پولی برایش دانه می پاشم...
من می گریستم به اینکه حتی او هم
محبت مرا از سادگی ام می پندارد...
 

انسان های بزرگ دو دل دارند :
دلی که درد می کشد و پنهان است و دلی که می خندد و آشکار است ...
پروفسور محمود حسابی


کودکی با پای برهنه بر روی برفها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد زنی... در حال عبور او را دید، او را به داخل فروشگاه برد وبرایش لباس و کفش خرید و گفت:
مواظب خودت باش، کودک پرسید:ببخشید خانم شما خدا هستید؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم.
کودک گفت: می دانستم با او نسبتی داری!!!



 
در "نقاشی هایم" تنهاییم را پنهان می کنم...
در "دلم" دلتنگی ام را...
در "سکوتم" حرف های نگفته ام را...
در "لبخندم" غصه هایم را...
دل من...
چه خردساااااال است !!!
ساده می نگرد !
ساده می خندد !
ساده می پوشد !
دل من...
از تبار دیوارهای کاهگلی است!!!
ساده می افتد !
ساده می شکند !
ساده می میرد !
ساااااااااااااا ­ااااااااده


قند خون مادر بالاست
دلش اما هميشه شور مي زند براي ما



اشک‌هاي مادر , ...مرواريد شده است در صدف چشمانش
دکترها اسمش را گذاشته‌اند آب مرواريد!
حرف‌ها دارد چشمان مادر ؛ گويي زيرنويس فارسي دارد
دستانش را نوازش مي کنم
داستاني دارد دستانش




پسر گرسنه اش می شود ، شتابان به طرف یخچال می رود در یخچال را باز می کند
عرق شرم ...بر پیشانی پدر می نشیند
پسرک این را می داند
دست می برد بطری آب را بر می دارد
... کمی آب در لیوان می ریزد
صدایش را بلند می کند ، " چقدر تشنه بودم "
پدر این را می داند پسر کوچولو اش چقدر بزرگ شده است ...
 
توی یه جمعی یه پیرمردی گفت عاشقم به 2 بوسه !!
بعد همه خندیدند و هم همه شد و پرسیدند حالا بگو کدوم 2 بوسه؟!!
گفت :
اولیش اون بوسه ای كه مادر بر گونه بچه تازه متولد شده ميزنه و بچه نمی فهمه !
دومیش اون بوسه ای که بچه بر گونه مادر فوت شدش ميزنه و مادرش متوجه نمیشه ....

این عکس یه دنیا مفهوم داره...

فوق العاده است


+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۱ساعت 0:26  توسط   | 

IX International Symposium on Temperate Zone Fruits in the Tropics and Subtropics

Chiang Mai (Thailand) March 26-28, 2013

 

II Southeast Asia Symposium on Quality Management in Postharvest Systems

Vientiane (Laos) December 4-7, 2013
 
 
St. Augustine (Trinidad and Tobago), July 1-5 2013
 
 
+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۱ساعت 21:55  توسط   | 

تعدادی موش آزمایشگاهی رو به استخر آبی انداختند و زمان گرفتند تا ببینند چند ساعت دوام میارند،
حداکثر زمانی رو که تونستند دوام بیارند 17 دقیقه بود.
سری دوم موشها رو با توجه به اینکه حداکثر 17 دقیقه می تونند زنده بمونند به همون استخر انداختند،
اما این بار قبل از 17 دقیقه نجاتشون دادند.
بعد از اینکه زمانی رو نفس تازه کردند دوباره اونها رو به استخر انداختند.
حدس بزنید چقدر دوام آوردند؟

26 ساعت !
 
پس از بررسی به این نتیجه رسیدند که علت زنده بودن موش ها این بوده که اونها امیدوار بودند تا دستی باز هم اونها رو نجات بده و تونستند این همه دوام بیارن.
============
امید قوه محرک زندگی است.
ساموئل اسمایلز
+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۱ساعت 21:31  توسط   | 

جان بلانکارد " از روی نیمکت برخاست لباس ارتشی اش را مرتب کرد و به تماشای انبوه مردم که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد.

 او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت دختری با یک گل سرخ. از سیزده ماه پیش دلبستگی‌اش به او آغاز شده بود.

از یک کتابخانه مرکزی در فلوریدا، با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود، اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشتهایی با مداد، که در حاشیه صفحات آن به چشم می‌خورد. دست خطی لطیف که بازتابی از ذهنی هوشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت

در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بیابد:

" دوشیزه هالیس می نل " با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند.

 "جان" برای او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود از او درخواست کرد که به نامه نگاری با او بپردازد.

 روز بعد جان سوار کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود .

 در طول یکسال و یک ماه پس از آن ، آن دو بتدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند .

هر نامه همچون دانه ای بود که بر خاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد.

" جان " درخواست عکس کرد ولی با مخالفت " میس هالیس " روبه رو شد.

به نظر هالیس اگر "جان" قلباً به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری‌اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد.

 ولی سرانجام روز بازگشت "جان" فرارسید آنها قرار نخستین ملاقات خود را گذاشتند :

 " 7 بعد ازظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک " 

هالیس نوشته بود :

 " تو مرا خواهی شناخت از روی گل سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت.

" بنابراین رأس ساعت 7 "جان" به دنبال دختری می گشت که قلبش را سخت دوست می‌داشت اما چهره اش را هرگز ندیده بود.

ادامه ماجرا را از زبان خود جان بشنوید:

" زن جوانی داشت به سمت من می‌آمد، بلند قامت و خوش اندام، موهای طلایی‌اش در حلقه‌های زیبا کنار گوش‌های ظریفش جمع شده بود، چشمان آبی رنگش به رنگ آبی گل‌ها بود، و در لباس سبز روشنش به بهاری می‌مانست که جان گرفته باشد.

 من بی اراده به سمت او قدم برداشتم، کاملاً بدون توجه به این که او آن نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد. اندکی به او نزدیک شدم . لبهایش با لبخند پرشوری از هم گشوده شد, اما به آهستگی گفت "ممکن است اجازه دهید عبور کنم؟"

بی‌اختیار یک قدم دیگر به او نزدیک شدم ودر این حال میس هالیس را دیدم.  تقریباً پشت سر آن دختر ایستاده بود. زنی حدوداً 40 ساله با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود. اندکی چاق بود و مچ پایش نسبتا کلفتش توی کفش‌های بدون پاشنه جا گرفته بودند.

دختر سبز پوش از من دور می شد، من احساس کردم که بر سر یک دوراهی قرارگرفته ام.

از طرفی شوق وتمنایی عجیب مرا به سمت آن دختر سبز پوش فرا میخواند و از سویی علاقه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنای واقعی کلمه مسحور کرده بود، به ماندن دعوتم می کرد.

او آن جا ایستاده بود با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام و موقر به نظر می رسید و چشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید.

دیگر به خود تردید راه ندادم.

کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد.

از همان لحظه فهمیدم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود.

اما چیزی به دست آورده بودم که ارزشش حتی از عشق بیشتر بود.

دوستی گرانبهایی که می توانستم همیشه به آن افتخار کنم.

به نشانه احترام و سلام خم شدم و کتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم.

با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تأثری که در کلامم بود متحیر شدم:

من "جان بلانکارد" هستم و شما هم باید دوشیزه میس نل باشید. از ملاقات شما بسیار خوشحالم. ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟

چهره آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت:

فرزندم من اصلا متوجه نمی‌شوم ! ولی آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم و گفت که اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست.

"او گفت که این فقط یک امتحان است"

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند ۱۳۹۱ساعت 1:27  توسط   | 

 
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
وبلاگ-کد جستجوی گوگل