سلام خوش آمدید  "چگونه نااميد شوم، وقتي كه تو مهربان و صميمي جوياي حال مني؟"

یا رب این قصه مجنون چه بود؟

کربلا و خمی از خون چه بود؟

 این همه قهقهه و مستی عشق؛

تشنگی با لب پرخون چه بود؟

امام حسين(ع):
ادب آن است که وقتي از منزلت خارج شدي،
هرکس را که ديدي او را از خود بهتر بداني.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر ۱۳۸۸ساعت 18:37  توسط   | 

 

يكي از روزهاي سال اول دبيرستان بود. من از مدرسه به خانه بر مي گشتم كه يكي از بچه هاي كلاس را ديدم. اسمش مارك بود و انگار همه‌ي كتابهايش را با خود به خانه مي برد.

با خودم گفتم: 'كي اين همه كتاب رو آخر هفته به خانه مي بره. حتما ً اين پسر خيلي بي حالي است!'

من براي آخر هفته ام برنامه‌ ريزي كرده بودم. (مسابقه‌ي فوتبال با بچه ها، مهماني خانه‌ي يكي از همكلاسي ها) بنابراين شانه هايم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.‌

همينطور كه مي رفتم،‌ تعدادي از بچه ها رو ديدم كه به طرف او دويدند و او را به زمين انداختند. كتابهاش پخش شد و خودش هم روي خاكها افتاد.

عينكش افتاد و من ديدم چند متر اونطرفتر، ‌روي چمنها پرت شد. سرش را كه بالا آورد، در چشماش يه غم خيلي بزرگ ديدم. بي اختيار قلبم به طرفش كشيده شد و بطرفش دويدم. در حاليكه به دنبال عينكش مي گشت، ‌يه قطره درشت اشك در چشمهاش ديدم.

همينطور كه عينكش را به دستش مي‌دادم، گفتم: ' اين بچه ها يه مشت آشغالن!'

او به من نگاهي كرد و گفت: ' هي ، متشكرم!' و لبخند بزرگي صورتش را پوشاند. از آن لبخندهايي كه سرشار از سپاسگزاري قلبي بود.

من كمكش كردم كه بلند شود و ازش پرسيدم كجا زندگي مي كنه؟ معلوم شد كه او هم نزديك خانه‌ي ما زندگي مي كند. ازش پرسيدم پس چطور من تو را نديده بودم؟

او گفت كه قبلا به يك مدرسه‌ي خصوصي مي رفته و اين براي من خيلي جالب بود. پيش از اين با چنين كسي آشنا نشده بودم... ما تا خانه پياده قدم زديم و من بعضي از كتابهايش را برايش آوردم.

او واقعا پسر جالبي از آب درآمد. من ازش پرسيدم آيا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازي كند؟ و او جواب مثبت داد.

ما تمام اخر هفته را با هم گذرانديم و هر چه بيشتر مارك را مي شناختم، بيشتر از او خوشم مي‌آمد. دوستانم هم چنين احساسي داشتند.

صبح دوشنبه رسيد و من دوباره مارك را با حجم انبوهي از كتابها ديدم. به او گفتم:' پسر تو واقعا بعد از مدت كوتاهي عضلات قوي پيدا مي كني،‌با اين همه كتابي كه با خودت اين طرف و آن طرف مي بري!' مارك خنديد و نصف كتابها را در دستان من گذاشت..

در چهار سال بعد، من و مارك بهترين دوستان هم بوديم. وقتي به سال آخر دبيرستان رسيديم، هر دو به فكر دانشكده افتاديم. مارك تصميم داشت به جورج تاون برود و من به دوك.

من مي دانستم كه هميشه دوستان خوبي باقي خواهيم ماند. مهم نيست كيلومترها فاصله بين ما باشد.

او تصميم داشت دكتر شود و من قصد داشتم به دنبال خريد و فروش لوازم فوتبال بروم.

مارك كسي بود كه قرار بود براي جشن فارغ التحصيلي صحبت كند. من خوشحال بودم كه مجبور نيستم در آن روز روبروي همه صحبت كنم.

من مارك را ديدم.. او عالي به نظر مي رسيد و از جمله كساني به شمار مي آمد كه توانسته اند خود را در دوران دبيرستان پيدا كنند.

حتي عينك زدنش هم به او مي آمد. همه‌ي دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهي من بهش حسودي مي كردم!

امروز يكي از اون روزها بود. من ميديم كه براي سخنراني اش كمي عصبي است.. بنابراين دست محكمي به پشتش زدم و گفتم: ' هي مرد بزرگ! تو عالي خواهي بود!'

او با يكي از اون نگاه هايش به من نگاه كرد( همون نگاه سپاسگزار واقعي) و لبخند زد: ' مرسي'.

گلويش را صاف كرد و صحبتش را اينطوري شروع كرد: ' فارغ التحصيلي زمان سپاس از كساني است كه به شما كمك كرده اند اين سالهاي سخت را بگذرانيد. والدين شما، معلمانتان، خواهر برادرهايتان شايد يك مربي ورزش.... اما مهمتر از همه، دوستانتان....

من اينجا هستم تا به همه ي شما بگويم دوست كسي بودن، بهترين هديه اي است كه شما مي توانيد به كسي بدهيد. من مي خواهم براي شما داستاني را تعريف كنم.'

من به دوستم با ناباوري نگاه مي كردم، در حاليكه او داستان اولين روز آشناييمان را تعريف مي كرد. به آرامي گفت كه در آن تعطيلات آخر هفته قصد داشته خودش را بكشد. او گفت كه چگونه كمد مدرسه اش را خالي كرده تا مادرش بعدا ً وسايل او را به خانه نياورد.

مارك نگاه سختي به من كرد و لبخند كوچكي بر لبانش ظاهر شد.

او ادامه داد: 'خوشبختانه، من نجات پيدا كردم. دوستم مرا از انجام اين كار غير قابل بحث، باز داشت.'

من به همهمه‌ اي كه در بين جمعيت پراكنده شد گوش مي دادم، در حاليكه اين پسر خوش قيافه و مشهور مدرسه به ما درباره‌ي سست ترين لحظه هاي زندگيش توضيح مي داد.

پدر و مادرش را ديدم كه به من نگاه مي كردند و لبخند مي زدند. همان لبخند پر از سپاس.

من تا آن لحظه عمق اين لبخند را درك نكرده بودم.

 

هرگز تاثير رفتارهاي خود را دست كم نگيريد. با يك رفتار كوچك، شما مي توانيد زندگي يك نفر را دگرگون نماييد: براي بهتر شدن يا بدتر شدن.

خداوند ما را در مسير زندگي يكديگر قرار مي دهد تا به شكلهاي گوناگون بر هم اثر بگذاريم.

 

' دوستان،‌ فرشته هايي هستند كه شما را بر روي پاهايتان بلند ميكنند، زماني كه بالهاي شما به سختي به ياد مي‌آورند چگونه پرواز كنند.'

 

هيچ آغاز و پاياني وجود ندارد....

ديروز،‌ به تاريخ پيوسته،

فردا ، رازي است ناگشوده،

اما امروز يك هديه است

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر ۱۳۸۸ساعت 23:37  توسط   | 

محققان انگلیسی با انجام مطالعاتی ادعا کرده اند ازدواج کردن با افرادی که دارای مشاغل خاصی هستند خطر بروز اختلاف و طلاق را کم‌تر می‌کند.تحقیقات آن‌ها نشان می‌دهد افرادی که با مهندسین کشاورزی ، معلم‌ها و دامپزشک‌ها ازدواج می‌کنند کم‌تر از سایر مشاغل سر از دادگاه‌های خانواده در می‌آورند.
بررسی‌های بیش‌تر نشان می‌دهد افرادی که دارای شغل‌های پر استرس و تنش‌زا هستند بیش از افرادی که شغل‌های آرام دارند در زندگی شخصی خود با مشکل روبه رو شده و از همسر خود جدا می‌شوند.
بر این اساس پرستاران ، روانشناسان و افرادی که به واسطه شغل خود با سالمندان و افراد معلول سروکار دارند بیش از سایر شغل‌ها در زندگی خود با شکست روبه رو شده و زندگی مشترک خود را با طلاق به پایان می‌رسانند.
این در حالی است که عینک سازان ، دندان‌پزشکان و کشیشان و روحانیان از جمله مشاغلی هستند که پایین‌ترین درصد طلاق در میان سایر مشاغل را از آن خود کرده اند به طوری که  این افراد فقط بین 2 تا 7 درصد از طلاق‌ها را به خود اختصاص می‌دهند.
بررسی‌ها نشان می‌دهد مهندسین کشاورزی پایین‌ترین آمار طلاق را در بین کل مشاغل از آن خود کرده اند به طوری که نرخ طلاق در بین آن‌ها کم‌تر از 2 درصد است.
محققان این طرح سعی کردند رابطه بین مشاغل مختلف و احتمال بروز طلاق را بررسی کنند و قرار است نتایج تحقیقات آ‌ها در نشریات روانشناسی پلیسی و جرم‌شناسی به چاپ برسد.
دای ویلیامز یک روانشناس و یکی از اعضای جامعه روان‌شناسان بریتانیا در این باره گفت : این تحقیقات نتایج بسیار جالبی به همراه داشت.این موضوع که بسیاری از روابط خانوادگی به دلیل فشارها و استرس‌های کاری دچار مشکل شده و حتی ممکن است به طلاق منجر شود برای هیچ‌کس عجیب نیست.
بررسی‌های ما نشان می‌دهد در بعضی از مشاغل انسان‌ها به واسطه شرایط کاری خود با افراد زیادی آشنا می‌شوند و به همین دلیل ممکن است در دراز مدت نسبت به همسر خود بی‌توجه شده و فرد جدیدی جایگزین او شود.
نکته جالب توجه در این تحقیقات آن بود که افرادی که مانند پرستان در شغل خود مجبور به مراقبت از سایرین هستند بیش‌ترین آمار طلاق را به خود اختصاص داده اند.شاید یکی از دلایل این موضوع آن باشد که این افراد آن قدر برای مراقبت و بهبود شرایط زندگی دیگران هزینه می‌کنند که به زودی زندگی شخصی خود را فراموش می‌کنند و آن را فدای نیازهای شغلی خود می‌کنند.
بر اساس این تحقیقات سرآشپزها ، منشی‌ها و ریاضی دانان با احتمال 20 درصد ممکن است طلاق بگیرند ، این در حالی است که نویسندگان ، نمایندگان آژانس‌های مسافرتی و پلیس‌ها خطر طلاق 16 درصدی را به خود اختصاص داده اند.
هم‌چنین قاضی‌ها و رئیس دادگاه‌ها و کلانتری‌ها نیز با احتمال 12 درصد ممکن است طلاق بگیرند.
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر ۱۳۸۸ساعت 21:35  توسط   | 

دلم به وسعت یک آسمان تیره غمگین است . صدایی نیست ، مأوایی نیست ،

 حتی سایبان روزهای دلتنگی نیز دیگر جوابگوی دلتنگی هایم نیست. 

.............

و اكنون همه‌ اشيا‌ء طبيعت اويند، همه‌ چهره‌ها چهره‌ي اويند، همه‌ صداها صداي اوست، همه هست‌ها هست اوست و…

 من اكنون چنان به او نزديكم و او چنان به من نزديك است كه "از شاهرگ گردنم به من نزديك‌تر است"، از جانم به من نزديك‌تر است، از من به من نزديك‌تر است، از بودنم به من نزديك‌تر است، از خودم به من شبيه‌تر است، از خودم با من خويشاوندتر است، از خودم با من مهربان‌تر است، او از خودِ من، من تر است، او بيشتر از منِ من است، او بهتر از منِ من است،...

 او راستين‌ترم تا من، او خوبترم تا من، چه مي‌دانم كدام عبارت درست‌تر است؟ بگويم من اويم يا او من است؟ نمي‌دانم چه تفاوتي دارد؟ آنچه هست و آن را زنده‌تر و تندتر و روشن‌‌تر و سنگين‌تر از خودم مي‌يابم اينست كه "ما هميم"! آري پيدا كردم، جمله‌اش را پيدا كردم: ما هميم. چه كسي از آغاز سخن گفتن در جهان گفته است: «ما هميم؟» هيچ كس، هيچ كس هم آنچه را من اكنون در درونم دارم، در خود نداشته است،

نمي‌دانم او من شده است يا من او گشته‌ام، آنچه هست و من آن را در خود مي‌يابم اين است كه ما يكديگر شده‌ايم و چه فهمي در اين جهان هست كه بفهمد كه يكديگر شدن چيست؟ در همه‌ هستي يك اوي ديگري هم هست كه منم و يك من ديگري هم هست كه او است.

و اكنون چگونه مي‌توانم از كسي چشم داشته باشم که سخنم را دريابد كه اين دو يكديگر را به هم چه نيازي است؟ تا كجا به هم محتاجند؟ چه كسي مي‌داند كه نياز دو تن جز نياز دو يكديگر است؟

دو تن براي خوشبخت بودن به هم نيازمندند و دو يكديگر براي بودن!

 

اي كه تو آن من ديگرمي، اي تو كه آن توي ديگرتم، اي آشناي من، خويشاوند من!

اي همسفر من!

اي همسفر من!

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر ۱۳۸۸ساعت 1:41  توسط   | 

عيد قربان مبارك

عيدتان مبارك...............صداقت

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر ۱۳۸۸ساعت 0:29  توسط   | 

 
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
وبلاگ-کد جستجوی گوگل