سلام خوش آمدید  "چگونه نااميد شوم، وقتي كه تو مهربان و صميمي جوياي حال مني؟"

دلم به وسعت یک آسمان تیره غمگین است . صدایی نیست ، مأوایی نیست ،

 حتی سایبان روزهای دلتنگی نیز دیگر جوابگوی دلتنگی هایم نیست. 

.............

و اكنون همه‌ اشيا‌ء طبيعت اويند، همه‌ چهره‌ها چهره‌ي اويند، همه‌ صداها صداي اوست، همه هست‌ها هست اوست و…

 من اكنون چنان به او نزديكم و او چنان به من نزديك است كه "از شاهرگ گردنم به من نزديك‌تر است"، از جانم به من نزديك‌تر است، از من به من نزديك‌تر است، از بودنم به من نزديك‌تر است، از خودم به من شبيه‌تر است، از خودم با من خويشاوندتر است، از خودم با من مهربان‌تر است، او از خودِ من، من تر است، او بيشتر از منِ من است، او بهتر از منِ من است،...

 او راستين‌ترم تا من، او خوبترم تا من، چه مي‌دانم كدام عبارت درست‌تر است؟ بگويم من اويم يا او من است؟ نمي‌دانم چه تفاوتي دارد؟ آنچه هست و آن را زنده‌تر و تندتر و روشن‌‌تر و سنگين‌تر از خودم مي‌يابم اينست كه "ما هميم"! آري پيدا كردم، جمله‌اش را پيدا كردم: ما هميم. چه كسي از آغاز سخن گفتن در جهان گفته است: «ما هميم؟» هيچ كس، هيچ كس هم آنچه را من اكنون در درونم دارم، در خود نداشته است،

نمي‌دانم او من شده است يا من او گشته‌ام، آنچه هست و من آن را در خود مي‌يابم اين است كه ما يكديگر شده‌ايم و چه فهمي در اين جهان هست كه بفهمد كه يكديگر شدن چيست؟ در همه‌ هستي يك اوي ديگري هم هست كه منم و يك من ديگري هم هست كه او است.

و اكنون چگونه مي‌توانم از كسي چشم داشته باشم که سخنم را دريابد كه اين دو يكديگر را به هم چه نيازي است؟ تا كجا به هم محتاجند؟ چه كسي مي‌داند كه نياز دو تن جز نياز دو يكديگر است؟

دو تن براي خوشبخت بودن به هم نيازمندند و دو يكديگر براي بودن!

 

اي كه تو آن من ديگرمي، اي تو كه آن توي ديگرتم، اي آشناي من، خويشاوند من!

اي همسفر من!

اي همسفر من!

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر ۱۳۸۸ساعت 1:41  توسط   | 

 
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
وبلاگ-کد جستجوی گوگل