سلام خوش آمدید  "چگونه نااميد شوم، وقتي كه تو مهربان و صميمي جوياي حال مني؟"
پرانتز باز...

   می نویسم پرنده

                 پرانتز را نمی بندم

   بگذار پرنده آزاد باشد.

 

خدایا،آمده ام تا در سایه مهد تو خستگی را از خود برهانم و

کوله بار سنگین گناهانم را بزمین بگذارم.

 

الهی :

نه من آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم 

نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی

در اگر باز نگردد، نروم باز به جایی

پشت دیوار نشینم، چو گدا بر سر راهی

کس بغیر از تو نخواهم، چه بخواهی چه نخواهی

باز کن در، که جز این خانه مرا نیست پناهی  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۱ساعت 14:36  توسط   | 

 

تعطیلات دانشگاه تغییر کرد

دانشگاه ۱۸ تا ۲۲مرداد تعطیل است

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۱ساعت 0:35  توسط   | 

به گزارش جهان، روزنامه خراسان نوشت:

 
مردی با تسلیم شکوائیه ای به قاضی شورای حل اختلاف گفت: چندی قبل خانه محقر و مخروبه ای را در چند کیلومتری حاشیه یکی از شهرک های مشهد خریدم اما چون وضعیت مالی مناسبی نداشتم اتاقی را که گوشه حیاط بود اجاره دادم. مدتی از اجاره منزل نگذشته بود که احساس می کردم فرزندان خردسالم دچار افسردگی شده اند. وقتی از سرکار به خانه می آمدم آن ها از من طلب «کباب» می کردند من که توان خرید «گوشت» را نداشتم هر بار با بهانه ای آن ها را دست به سر می کردم تا این که متوجه شدم هر چند روز یک بار از اتاقی که به اجاره واگذار کرده ام «بوی کباب» می آید و همین موضوع باعث شده تا فرزندانم از من تقاضای کباب بکنند.

 
شاکی این پرونده ادامه داد: دیگر طاقتم طاق شده بود هرچه سعی کردم برای فرزندانم کباب تهیه کنم نشد این در حالی بود که بوی کباب های مستاجرم مرا آزار می داد به همین دلیل از محضر دادگاه می خواهم رای به تخلیه محل اجاره بدهد تا بیش از این خانواده ام در عذاب نباشند.

 
قاضی باتجربه شورای حل اختلاف که سال هاست به امر قضاوت اشتغال دارد، هنگامی که این ماجرا را تعریف می کرد اشک در چشمانش حلقه زد او گفت: پس از اعلام شکایت صاحبخانه، مستاجر او را احضار کردم و شکایت صاحبخانه را برایش خواندم.

 
مستاجر که با شنیدن این جملات بغض کرده بود گفت: آقای قاضی! کاملا احساس صاحبخانه را درک می کنم و می دانم او در این مدت چه کشیده است اما من فکر نمی کردم که فرزندان او چنین تقاضایی را از پدرشان داشته باشند.

 
او ادامه داد: چندی قبل وقتی به همراه خانواده ام از مقابل یک کباب فروشی عبور می کردیم فرزندانم از من تقاضای خرید کباب کردند اما چون پولی برای خرید نداشتم به آن ها قول دادم که برایشان کباب درست می کنم.

 
این قول باعث شد تا آن ها هر روز که از سر کار برمی گردم شادی کنان خود را در آغوشم بیفکنند به این امید که من برایشان کباب درست کنم. اما من توان خرید گوشت را نداشتم تا این که روزی فکری به ذهنم رسید یک روز که کنار مغازه مرغ فروشی ایستاده بودم مردی چند عدد مرغ خرید و از فروشنده خواست تا مرغ ها را خرد کرده و پوست آن ها را نیز جدا کند.

 
به همین دلیل به همان مرغ فروشی رفتم و به او گفتم اگر کسی پوست مرغ هایش را نخواست آن ها را به من بدهد. روز بعد از همان مرغ فروشی مقداری پوست مرغ پرچربی گرفتم و آن ها را به سیخ کشیدم. فرزندانم با لذت وصف ناشدنی آن ها را می خوردند و من از دیدن این صحنه لذت می بردم. من برای شاد کردن فرزندانم تصمیم گرفتم هر چند روز یک بار از این کباب ها به آن ها بدهم اما نمی دانستم که ممکن است این کار من موجب آزار صاحبخانه ام شود.

 
قاضی شورای حل اختلاف در حالی که بغض گلویش را می فشرد ادامه داد: وقتی مستاجر این جملات را بر زبان می راند صاحبخانه هم به آرامی اشک می ریخت تا این که ناگهان از جایش بلند شد و در حالی که مستاجرش را به آغوش می کشید گفت: دیگر نگو! شرمنده ام من از شکایتم گذشتم!

لطفا این گزارش را “نخوانید”

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۱ساعت 23:34  توسط   | 

۱- قلمي که مغز ندارد حتما آبرويت را خواهد برد.

۲- بعضي از خيابان ها دو طرفه اند و بعضي يک طرفه اما خيابان بي طرف نداريم.

۳- انسان موجود عجيبی استـــــ  ...اگر به او بگـوييد در آسمـان، يـكصد ميـليارد و نهصد و نود و نه ستاره وجود دارد... بي چون و چرا مي پـذيرد، اما اگر در پاركی بـبيند روی نيـمكـتي نوشته اند رنگی نشـويد..... بي درنگــــ انگشتــــ خود را روی نیمکتــــ می کـشد تا مـطمئـن شـود....؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر ۱۳۹۱ساعت 0:50  توسط   | 

چند وقت پيش با پدر و مادرم رفته بوديم رستوران كه هم آشپزخانه بود هم چند تا ميز گذاشته بود براي مشتريها ,, افراد زيادي اونجا نبودن , 3نفر ما بوديم با يه زن و شوهر جوان و يه پيرزن پير مرد كه نهايتا 60-70 سالشون بود .

    ما غذا مون رو سفارش داده بوديم كه يه جوان نسبتا 35 ساله اومد تو رستوران يه چند دقيقه اي گذشته بود كه اون جوانه گوشيش زنگ خورد , البته من با اينكه بهش نزديك بودم ولي صداي زنگ خوردن گوشيش رو نشنيدم , بگذريم شروع كرد با صداي بلند صحبت كردن و بعد از اينكه صحبتش تمام شد رو كرد به همه ما ها و با خوشحالي گفت كه خدا بعد از 8 سال يه بچه بهشون داده و همينطور كه داشت از خوشحالي ذوق ميكرد روكرد به صندوق دار رستوران و گفت اين چند نفر مشتريتون مهمونه من هستن ميخوام شيرينيه بچم رو بهشون بدم ,,

    به همشون باقالي پلو با ماهيچه بده ,, خوب ما همه گيمون با تعجب و خوشحالي داشتيم بهش نگاه ميكرديم كه من از روي صندليم بلند شدم و رفتم طرفش , اول بوسش كردم و بهش تبريك گفتم و بعد بهش گفتم ما قبلا غذا مون رو سفارش داديم و مزاحم شما نميشيم, اما بلاخره با اسرار زياد پول غذاي ما و اون زن و شوهر جوان و اون پيره زن پيره مرد رو حساب كرد و با غذاي خودش كه سفارش داده بود از رستوران خارج شد .

    خب اين جريان تا اين جاش معمولي و زيبا بود , اما اونجايي خيلي تعجب كردم كه ديشب با دوستام رفتيم سينما كه تو صف براي گرفتن بليط ايستاده بوديم , ناگهان با تعجب همون پسر جوان رو ديدم كه با يه دختر بچه 4-5 ساله ايستاده بود تو صف ,,, از دوستام جدا شدم و يه جوري كه متوجه من نشه نزديكش شدم و باز هم با تعجب ديدم كه دختره داره اون جوان رو بابا خطاب ميكنه ,,

    ديگه داشتم از كنجكاوي ميمردم , دل زدم به دريا و رفتم از پشت زدم رو كتفش ,, به محض اينكه برگشت من رو شناخت , يه ذره رنگ و روش پريد ,, اول با هم سلام و عليك كرديم بعد من با طعنه بهش گفتم , ماشالله از 2-3 هفته پيش بچتون بدنيا اومدو بزرگم شده ,, همينطور كه داشتم صحبت ميكردم پريد تو حرفم گفت ,, داداش او جريان يه دروغ بود , يه دروغ شيرين كه خودم ميدونم و خداي خودم,,

    ديگه با هزار خواهشو تمنا گفت ,,,,, اون روز وقتي وارد رستوران شدم دستام كثيف بود و قبل از هر كاري رفتم دستام رو شستم ,, همينطور كه داشتم دستام رو ميشستم صداي اون پيرمرد و پير زن رو شنيدم البته اونا نميتونستن منو ببينن كه دارن با خنده باهم صحبت ميكنن , پيرزن گفت كاشكي مي شد يكم ولخرجي كني امروز يه باقالي پلو با ماهيچه بخوريم ,, الان يه سال ميشه كه ماهيچه نخوردم ,,, پير مرده در جوابش گفت , ببين امدي نسازيها قرار شد بريم رستوران و يه سوپ بخريم و برگرديم خونه اينم فقط بخاطر اينكه حوصلت سر رفته بود ,, من اگه الان هم بخوام ولخرجي كنم نميتونم بخاطر اينكه 18 هزار تومان بيشتر تا سر برج برامون نمونده ,,

    همينطور كه داشتن با هم صحبت ميكردن او كسي كه سفارش غذا رو ميگيره اومد سر ميزشون و گفت چي ميل دارين ,, پيرمرده هم بيدرنگ جواب داد , پسرم ما هردومون مريضيم اگه ميشه دو تا سوپ با يه دونه از اون نوناي داغتون برامون بيار ,,

    من تو حالو هواي خودم نبودم همينطور اب باز بود و داشت هدر ميرفت , تمام بدنم سرد شده بود احساس كردم دارم ميميرم ,, رو كردم به اسمون و گفتم خدا شكرت فقط كمكم كن ,, بعد امدم بيرون يه جوري فيلم بازي كردم كه اون پير زنه بتونه يه باقالي پلو با ماهيچه بخوره همين ,,

    ازش پرسيدم كه چرا ديگه پول غذاي بقيه رو دادي ماهاكه ديگه احتياج نداشتيم ,, گفت داداشمي ,, پول غذاي شما كه سهل بود من حاضرم دنياي خودم و بچم رو بدم ولي ابروي يه انسان رو تحقير نكنم ,, اين و گفت و رفت ,,

    يادم نمياد كه باهاش خداحافظي كردم يا نه , ولي يادمه كه چند ساعت روي جدول نشسته بودم و به دروديوار نگاه ميكردم و مبهوت بودم .واقعا راسته كه خدا از روح خودش تو بدن انسان دميد.

منبع: عصر ایران

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۱ساعت 23:26  توسط   | 

عیدتان مبارک

ای   چــــــــــــــراغ   دل آیینه    بیـا

 عــالمی  منتظــــــر  روی تو هست

سینه   از فاصله ها   بی  طــــــاقت

غصه ها  بر جــــــگرم سنگین است

قلب ها می تپد اما مـــــــــرده است

تیرگی حـــاکم  دل ها  گشته   است

زَهــــــره ای نیست گـــــــل و آینه را

سینه ها جای فغــان ها  شده است

دیده از بهــــــر حقیقت کــــــور است

مهـــــدیا   در  فــــرجت  تعجیل    کن

مهـــــدی  ای سینه ی سوزان  علی

سر  ســـامانی   به   این    خانه    بده

وارث    خون   شــــه    تشنه     تویی

مهـــــــــدیا    نور     دل      فاطمه ای

وارث     نــــــــــوح          نبی   الهی

 

ای  صفا ی  دل    بی کینه     بیا

 انتظار  خـــم  ابروی   تو   هست

گریه   بر   منتظــران   شد   عادت

عـــالم از غیبت تو غمــگین است

بــوم شب چلچله ها را برده است

نور   امـید  ز دل ها    رسته است

کی   تواند    شکند     فاصله   را ؟

ســوز و رنج حاکم دنیا شده است

تن حــق جــــوی زمان رنجور است

کـــاخ  عصیان  جهــــان  تعطیل کن

یــــــاد گار   دل   دریـــا ی    نبــــی

سا یه ای  بر  سر   کــــاشانه    بنه

قائمی   منــجی    وا رسته     تویی

حجتا   چشم  و چــــراغ    همه ای

تو همان  روح   خــــــدا  عیسا یی

 

ام کلثوم عالیشاه ( جویا ) 

نیمه شعبان ۱۴۲۱

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۱ساعت 20:17  توسط   | 

Effect of Biofertilizer Application on Growth Parameters of Spathiphyllum illusion

Seydeh Khadije Abbasniayzare, Shahram Sedaghathoor, Mohammad Naghi Padasht Dahkaei

Abstract

Biofertilizers have some microorganisms which convert elements to available nutrient for plant’s roots. This study is conducted to compare the effects of biofertilizers and chemical fertilizers on growth indices of Spathiphyllum illusion. This trial was carried out in a Randomized complete block design (RCBD) in 3 replications. Treatments were: control (without fertilizer), Nitrokara (nitrogen biofertilizer), urea, Nitrokara + urea, Barvar-2 (phosphate biofertilizer), triple super phosphate, triple super phosphate + Barvar-2, Barvar-2 + Nitrokara. The results showed that "triple super phosphate + Barvar 2" treatment resulted in increasing the leaf number, dry and fresh weight of leaves and the size of spadix. "Barvar-2 + Nitrokara" has the best effect on leaf size, height of flower stalk and chlorophyll content. The maximum amount of absorbing nitrogen was obtained under urea application.

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر ۱۳۹۱ساعت 20:28  توسط   | 

به گزارش خبرنگار خبرگزاری آنا از تبریز، میرقنبر حیدری شیشوان در سال80 ابتدا در دانشگاه آزاد اسلامی جهرم و در رشته علوم اجتماعی پذیرفته شده بود و بعد با مساعدت مسئولین به واحد تبریز منتقل شد.

طی این سالها با تحمل زحمات و مشقات زندگی ضمن پرستاری ازهمسر روشندل خود به رفت و آمد از روستای شیشوان شهرستان عجب شیر به دانشگاه آزاد اسلامی تبریز پرداخت و در کلاسهای درس حاضر می شد و همانند سایر دانشجویان علم آموزی می کرد.

میرقنبر حیدری در پاسخ به این سوال که اکنون چه احساسی دارید به خبرنگار آنا گفت:از اینکه خداوند متعال عمر کافی برای اخذاین مدرک به من عنایت فرموده شاکرم و از استادان و کارمندان دانشگاه نیز تشکر می کنم و به جوانان هم می گویم که جوینده یابنده است و از مشکلات نهراسند.

به گزارش آنا از زندگی میرقنبر حیدری فیلمی تحت عنوان" رئیس جمهور میرقنبر" تهیه شده و این فیلم در جشنواره های لوکارنو سوئیس و یوکوهامای ژاپن اکران شده است.

داستان این فیلم که در سال 82 تهیه شده،مربوط به کاندیداتوری میرقنبر در انتخابات ریاست جمهوری و فعالیتهای تبلیغاتی این مرد جهت راهیابی به این مقام است.

همچنین کتابی نیز از وی باعنوان" فراز و نشیب زندگی" به چاپ رسیده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر ۱۳۹۱ساعت 20:53  توسط   | 

لينك دانلود چكيده ها

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر ۱۳۹۱ساعت 12:26  توسط   | 

قلم در صفحه، وصف یاس بنویس

شب عید است از عباس بنویس

رقم زن وصف یار نازنین را

گل نو رسته ی ام البنین را

قلم بنویس ماه انجم است این

ولایت را حسین دوم است این

قلم بنویس با میلاد خورشید

رخ ماه بنی هاشم درخشید

قلم بنویس خیر الناس آمد

گل ام البنین عباس آمد

 

در سال 26 هجري قمري، حضرت عباس (ع) پايه عرصه گيتي نهاد. مادر گراميش فاطمه، دخت حزام بن خالد بن ربيعه بن عامر كلبي و كنيه اش (ام البنين) بود.

چند سال پس از شهادت حضرت فاطمه (س) بود، كه اميرالمومنين از برادرش عقيل، كه به اصل و نسب قبايل آگاه بود، درخواست كرد زني را از دودماني شجاع  براي او خواستگاري كند و عقيل، فاطمه كلابيه (ام البنين) را براي آن حضرت خواستگاري كرد و ازدواج صورت گرفت.

اميرالمومنين (ع) از اين بانوي گرامي، صاحب چهار پسر به نامهاي عباس، عثمان، جعفر و عبدالله شد.
عباس (ع) ازبرادران ديگرش بزرگتر بود و هر چهار برادر به امام خويش، حسين (ع) وفادار بودند و در روز عاشورا در راه آن امام جان خود را نثار كردند.

ارادت قلبي ام البنين (س) به خاندان پيامبر (ص) آنقدر بود كه امام حسين (ع) را از فرزندان خود بيشتر دوست مي داشت؛ بطوري كه وقتي به اين بانوي گرامي خبر شهادت چهار فرزندش را دادند فرمود: مرا از حال حسين (ع) باخبر سازيد و چون خبر شهادت امام حسين (ع) به او داده شد، فرمود رگهاي قلبم گسسته شد، اولادم و هر چه زير اين آسمان كبود است، فداي امام حسين (ع).

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر ۱۳۹۱ساعت 14:57  توسط   | 

باغبانی 79- احتمالا سال 81 یا 82

از راست آقایان مهندس: امیر صابری، امیر یا حمید؟، حمید طهماسب (کشتی گیر)، سید هاشمی، صداقت حور،مسعود منجی آزاد، فرهاد عبداللهی، زمانی (ورودی ۸۰) و  علی گرجی

با سلام و ارادت. استاد گرامی! جداً یادش بخیر. چه دورانی بود. علی گرجی اولین نفر سمت چپ تصویر، یک دختر کوچولو بنام فاطمه دارد و فکر کنم به همان حرفه زراعت برنج پدری در ...... مشغول است. دومی ستون پنجم بود و ورودی 80 یادم نیست کی بود. فرهاد عبداللهی هم ..... بود و خاطرخواه یک دختری که در عروسی دیده بود. نمیدانم بعدش چه شد! مسعود منجی آزاد (سمت راست شما) که انگار قرار است دیوار دفاعی ضربه آزاد فوتبال بیاستد با ما فامیل شد و الان در بانک یا بیمه ....یک جای بگی نگی مرتب در تهران استخدام شده. زن دارد یا ندارد من نمیدانم! هاشمی (سید) سمت چپ شما را اصلاً خبر ندارم چون واحدهایش دیر پاس میشد با ما نخبگان بُر نمیخورد. حمید طهماسب (کشتی گیر) را خبر ندارم اما پسر مهربانی بود. به او میگفتیم غول مهربون! آن یکی هم که فکر کنم اسمش امیر یا حمید بود ورودی 80 است و در جزء کارش نیستم. اما هنوز امیر صابری را میبینم. ازدواج کرده اما بچه ندارد. چشمش را هم تازگی عمل کرد تا از شر لنز و عینک راحت شود. پسر بی نهایت رئوف و دوست داشتنی است این امیر! دوستان بومی ما هم رفتند! یکی کانادا یکی شهرستان!

رفتم کالج با چند تا بچه به ناچار رفیق شده ام که نمیدانم باید در حق اینها دوستی کرد یا پدری! به هر حال ایام اینگونه است. یا حق

از سعید عزیز مهندس گرامی که دلم براش تنگ شده بابت پی نویس فوق بسیار متشکرم. ضمنا فکر کتم عکس در پل تالشان گرفته شده است.

+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر ۱۳۹۱ساعت 12:48  توسط   | 

با تشکر از سانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر ۱۳۹۱ساعت 0:21  توسط   | 

 
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
وبلاگ-کد جستجوی گوگل