|
|
|
|
|
اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم چنانت دوست میدارم که گر روزی فراق افتد دلم صد بار میگوید که چشم از فتنه بر هم نه تو را در بوستان باید که پیش سرو بنشینی رفیـقـانـم سفر کردند هـر یـاری بـه اقصـایی بـه دریـایـی درافـتـادم که پایانـش نـمیبینم فـراقـم سـخت میآیـد ولـیـکن صبـر میبـاید مپـرسم دوش چون بـودی بـه تاریـکی و تنهایی شبان آهسته مینالم مگر دردم نهان ماند دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت من آن مرغ سخندانم که در خاکم رود صورت «سعدی» |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هفدهم مهر ۱۳۸۸ساعت 18:41 توسط
|
|
||