سلام خوش آمدید  "چگونه نااميد شوم، وقتي كه تو مهربان و صميمي جوياي حال مني؟"

روزي دروغ به حقيقت گفت: مــــيل داري باهم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم؟

حقيقــت ساده لــوحانه پذيرفت و گول خورد.

 آن دو با هم به کنار ساحل رفتند

 وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد

دروغ حيلــــه گـــرانه لباسهاي او را پوشيد و رفت

از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است

 اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اسفند ۱۳۸۸ساعت 22:49  توسط   | 

 
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
وبلاگ-کد جستجوی گوگل