|
|
|
|
|
یاد دارم در غروبی سرد سرد میگذشت از کوچه ی ما دوره گرد داد می زد:کهنه قالی می خرم دست دوم جنس عالي مي خرم کاسه و ظرف سفالی می خرم گر نداری کوزه خالی می خرم اشک در چشمان بابا حلقه بست عاقبت آهی کشید،بغضش شکست اول ماه است و نان در سفره نیست ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟ بوي نان تازه هوشش برده بود اتفاقا مادرم هم روزه بود خواهرم بی روسری بیرون دوید گفت آقا:سفره خالی می خرید؟ ؟؟؟ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۸۹ساعت 21:55 توسط
|
|
||