|
|
|
|
|
درخت پرستو را دوست داشت،
از زمانی که پرستو روی شاخه هایش مینشست، دوستش داشت. هر روز صبح به خود می گفت امروز همون روزیه که بهش میگم دوستش دارم، اما هر چی سعی میکرد چیزی جلویش را می گرفت، شاید خجالت. خودش هم نمیدانست اون چیه. فردا حتما بهش میگم. ولی باز هم فردایی دیگر.... یک روز از سرما به خود لرزید. بغض گلویش را گرفت، انگار یخ زده بود!! نه از سرما، پرستو رفته بود............
...خداي من! خواندمت، پاسخم گفتي؛ از تو خواستم، عطايم کردي؛ به سوي تو آمدم، آغوش رحمت گشودي؛ به تو تکيه کردم، نجاتم دادي؛ به تو پناه آوردم، کفايتم کردي؛ خدايا! از خيمهگاه رحمتت بيرونمان نکن. از آستان مهرت نوميدمان مساز. آرزوها و انتظارهايمان را به حرمان مکشان. از درگاه خويشت ما را مران |
||
|
+
نوشته شده در شنبه پنجم آذر ۱۳۹۰ساعت 22:7 توسط
|
|
||