|
|
|
|
|
...چقدر تحمل يك زندگي بيدرد براي يك روح دردمند زجرآور است، چه سخت و غمانگيز است سرنوشت كسي كه طبيعت نميتواند سرش را كلاه بگذارد. چه تلخ است ميوهي درخت بينايي!
...هوشيارترين و آشناترين مردم، احساس هر كسي را تنها در سخنش ميجويند و اين غفلت شگفتي است. ....گفتند بيعت كن! نكردم، گفتند بمان! نماندم ، گفتند بخواه! نخواستم، رنجم دادند، اسيرم كردند، بينامم كردند، بدنامم كردند، مجروحم كردند، تا تسليم كنند و تسليم نشدم، تا رامم كنند، رام نشدم، تا بشوم، نشدم، تا در غربت ماندگار شوم، تا با شب خو كنم. همان ناشناسي كه دلم را با او آشنا مييافتم نگذاشت تا با اين آشناها كه دلم با آنها بيگانگي ميكرد بمانم. ...نميداني كه در زندان چهها ميآموزند! چه دانشكدهاي است! چه كسي فرصت دارد ماههاي پياپي را در يك دنياي سياه يك متري در دو متري تنها و تنها زندگي كند، به خودش فرو رود و هي بكاود و هي بكاود؟ چقدر انديشه و خيال آنجا آزاد است، فقط لش آدم زنداني است اما روح آزاد است به آزادي روح پس از مرگ لش! ...چه لذتي شديدتر از اينكه يكي حرف داشته باشد و كسي را هم داشته باشد كه بفهمد. درست مثل كسي كه بفهمد و كسي را هم داشته باشد كه حرف داشته باشد. اينها نيازها و لذتهايي است كه غالباً كسي از وجود آن اطلاع هم ندارد و چه خوشبخت مردمياند همين «بياطلاعها»! ...حرفهايي هست براي نگفتن، غير از حرفهاي كه نميتوان گفت يا خوب نيست گفتنش يا ... نه! حرفهايي هست براي نگفتن و ارزش عميق هر كس به اندازهي حرفهايي است كه براي نگفتن دارد. كتابهايي هم هست براي ننوشتن و من اكنون رسيدهام به آغاز چنين كتابي كه بايد قلم را بشكنم و دفتر را پاره كنم و جلدش را به صاحبش پس دهم و خود به كلبهي بيدر و پنجرهاي بخرم و كتابي را آغاز كنم كه نبايد نوشت. ...متأسفانه، مردم هميشه جنجالها را ميشنوند! گوشها غالباً سكوت را نميتوانند بفهمند، چشمها غالباً آنچه را تظاهر نميكنند نميتوانند ببينند. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر ۱۳۹۰ساعت 21:33 توسط
|
|
||