سلام خوش آمدید  "چگونه نااميد شوم، وقتي كه تو مهربان و صميمي جوياي حال مني؟"

فکر کنم پاییز سال ۱۳۷۴ بود که ارائه سمینار ورودی ۱۳۷۱- دانشگاه تبریز انجام شد. خیلی علاقمند به بحث کشت سبزیها در تونلهای پلاستیکی بودم لذا با آقای دکتر مسیحا درمیان گذاشتم و نهایتا با بخشی از سمینار یک دانشجوی فکر کنم ارشد و کتابها و جزوه سبزیکاری دکتر مسیحا مطالب را روی ترانس پرانسی با ماژیک نوشتیم (با کمک دوستان خیییلی عزیزم نوروز شهامت، موسی ترابی،حسین حکم آبادی و سعید پیری) و در حضور اساتید عزیزم آقایان دکتر مسیحا، دکتر گریگوریان و دکتر ناظمیه ارائه نسبتا خوبی داشتم و انتهای سمینار تاکید بر خواندن بخشی از شعر زیر از فدریکو گارسیا لورکا برای جلسه جالب بود. به طوری که چند وقت بعد هم این شعر در سمینارهای دوستانم خوانده می شد. یادش بخیر

سبز، تویی که سبز می‌خواهمت.  

  سبز باد،

سبز شاخه‌ها،  

  اسب در کوهپایه و    زورق بر دریا.

  سراپا در سایه، دخترک خواب می بیند

    بر نرده مهتابی خویش خمیده

    سبز روی و سبز موی

   با مردمکانی از فلز سرد.

   سبز، تویی که سبز می‌خواهمت.

   و زیر ماه کولی

   همه چیز به تماشا نشسته است

   دختری را که نمی تواندشان دید.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۰ساعت 22:12  توسط   | 

 
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
وبلاگ-کد جستجوی گوگل